حس تنهائی صنم
- kamiardav
- Jan 14, 2013
- 2 min read
Updated: Jul 19

مدتیه صنم زیبای من ، از مدرسه که میاد خیلی سرحال نیست و همش میگه : کسی من رو دوست نداره و هیچکس دوست من نمیشه ....
خیلی زیاد غصه اش رو میخورم ، به این دلیل که اخلاق صنم با من مو نمیزنه و همه ی حس و حساس بودنش مثل خودمه ، وقتی که ناراحت میشه میره یه گوشه میشینه به غصه خوردنش....
خوب منم که از این اخلاقم خیری ندیدم ، جز اینکه هی شکستم و شکستم ....
هر روز باهاش حرف میزنم ، هر روز بهش اعتماد به نفس میدم ، یه روز خوب میشه ، دوباره روز از نو روزی از نو ...
دیشب موقعی که داشت میخوابید و من نازش میکردم ، یه دفعه گفت : خیلیییی دوست دارم ، اصلا نمیدونم برات چیکار کنم ، منم گفتم : میدونی ازت چی میخوام ؟ میخوام همیشه و همیشه قوی و شاد باشی ، نذاز کسی تورو بشکونه ، همیشه خودت اول باش بعد دیگرون ( کاری که توی زندگی خودم هرگز نکردم ) ، تو اگر مامانت رو دوست داری ، زیاد رفتار آدمها رو جدی نگیر ، بعضی ها یه روز خوبن ، روز بعد یادشون میره تو در کنارشون بودی و .....
خلاصه امروز که از مدرسه اومد ، دیدم خیلی سرحاله و گفت : حرفت رو گوش کردم ، امروز خیلی قوی بودم ، نذاشتم کسی اذیتم کنه ، گفتم اگر دوست ندارین دوست من باشین ، خوب نباشین ، منم دوستتون نیستم و ووووو
انقدر سرحال بود که منم ازش انرژی گرفتم ، خلاصه این مطلب رو اینجا نوشتم که دخترکم اگر زمانی اومد و این مطالب رو خوند ، یادش نره ، مامانش فقطططط ازش میخواد که توی این روزگار ، قوی باشه و همیشه وجودش رو شاد نگه داره ، آدمها خیلی قابل تغییرن ، تو خودت رو عوض نکن و شاد باش عزیز دلم
تو همیشه مثل این عکست برای من بوی بهشت رو میاری .............



Comments